سالهای سال است که پنجشنه هایم را به شیوه خاصی می گذرانم. عمدتا شده است حیات خلوت هفته ام. بازهم عمدتا در کتابخانه ها گذشته است. بازهم تر، عمدتا در کتابخانه ملی سر شده است. اول صبح پنجشنبه که کرکره لپ
همیشه وقتی که سال تمام میشود آدم احساس میکند که زندگی یک پله به جلو خزیده است. باید هم چنین باشد. این ساختار طبیعت و ذات انسانی است. همیشه رو به جلو و پیشرفت و رشد و توسعه؛ اما خیلی وقتها هم هست که
تمامی طول مسیر پلکان برقی هفت طبقه تا خروجی سکوت است. نه ما و نه هیچ کس دیگری حرف نمیزند. تمامی طول مسیر تا ماشین و تمامی طول مسیر توی ماشین تا خانه به سکوتی سنگین می گذرد. جز کلمات ضروری چیزی رد و ب
تولدم که تمام میشود، یکهو یادم میافتد که ای داد و بیداد. بهار دلانگیز من در گذر است و دارد تمام میشود. آخر میانه بهار هر سال، یعنی اردیبهشت، شدید مشغول نمایشگاه کتاب هستیم و این نمایشگاه یک بهاردز